تبليغاتX
یادداشت های یک فراری...
یه بار بابابزرگم اهل و عیال و جمع می کنه می ریزتشون تو اتوبوس و می کوبن واسه مشهد!

یه دایی داریم ما، آخرت بهداشته!یه کت تنش بوده!تروتمیز و اتوکشیده!یه آقایی هم صندلی بغلی این بوده!

این دایی بهداشتی ما می خوابه!اتوبوس توقف می کنه!همه می پرن پایین واسه ناهار!دایی ما هم، نیز!

لکن دستش و می کنه تو جیب مبارک!و چه چه بلبلان خوش نوا به گوش می رسه!

چرا؟؟؟

خيلي سادس!برا اينكه بغلدستيش!استفراغشو ريخته بوده تو جيب اين قهرمان بهداشتي ما!

دمش گرم والا!!!خيلي كار درست و ظريف كار بوده!!!

حالا چي مي خواستم بگم!!!

مي خواستم بگم ايها المسلمون!

ايها البرادر٬ايها الخواهر٬وقتي استفراغ تو اون گلوي لعنتيت گير كرده٬ تورو به اون وجدان نداشتت تو جيب كت بغلدستيت نريزش!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:5 توسط زهرا |


زمان:يه شب زمستان سال 1386

مكان:سنندج/بهاران/آپارتمان هاي 760 واحدي/...خونه دانشجويي ما

همه جمعن، همه يعني سارا(تولد1366/پرستاري/آزاد سنندج)، روناك(تولد1365/ميكروبيولو‍ژي/آزاد سنندج)، نياز(تولد1367/سلولي مولكولي/آزاد سنندج)، نسيم(تولد1362/معماري/كردستان)، من(تولد1363/معماري/كردستان).

يه كم تخمه داشتيم كه زديم رفته!!!از فرط مصرف بالاي چايي، به شدت فقر آهنمون قابل لمسه!!!

شب زمستان چقدر طولانيه و يخچال ما چقدر هميشه خالي!!!تلويزيون پارس 21 اينچ ذغالي سارا مثه هميشه خرابه!يا ما طرز استفاده از آنتن مركزي ساختمون و بلد نيستيم يا آنتن مركزي ساختمون بلد نيست به ما سرويس بده!!

تو هال جمعيم!ببخشيد پخشيم،نه پهنيم!يه بالشم اون وسط هست!من كه پام به يخچاله!نسيم گير داده به نياز!!!سؤال پيچش كرده!نگفتم مگه؟

نياز قراره بره عروسي دختردايي گرامش. در راستاي مطرحيت هر چه تمام ترش يه دست لباس كردي خفن طراحي كرده و روزها و شب هاي متماديه كه ما اون و در حال سوزن زدن مي بينيم و جيگرمون كباب مي شه!خونه پره پولك و سنگ منگاي رنگيه!نياز اصلاً مشروط نشده تا حالا و اون عمه ي منه كه اگه اين ترم مشروط بشه از دانشگاه اخراجه!

من حوصله ندارم كه خودم و با اكتشاف مكتشاف درگير كنم!

سارا طبق معمول جزوش بازه و در راستاي افزايش آگاهي جامعه، يه سري مسائل بي تربيتي و كه تازه فهميده برامون توضيح مي ده!اگه همه ي درساشو اينقد خوب بلد باشه من مطمئنم كه به جاي پرستار، دكتر مي شه!و براي قوي كردن اين اميد واهي در وجودش مي تلاشم!روناك كه يه نمه از ما چاق تره به همون نسبتم زودتر پخش مي شه!با گوشي من با آقا رضا مي حرفه!من گوشيمو نمي خوام، از 7دولت آزادم!!!روناك مياد و جمع بي حوصله ي ما بي حوصله تر مي شه!يهو بحث مي كنن، راجع به اينكه خونمون جن داره، لباس زير نياز و از تو حموم برده رو بالكن!!!

من نمي فهمم، آخه مگه جن بيكاره!نياز، پاي عمر و عثمان و مي كشه تو قسم هاش و سارا يقه ي امام علي و چسبيده!كم كم من و نسيم اداي متقاعد شدن و در مياريم!!!

همين حرفا كافيه تا اون دوتا موجود ديوصفت شيطان خوي هيولا چهره ي كريه منظر، همزمان به يه فكر پليد برسن...

احضار روح؟؟؟

من:يا علي!من مي ترسم مثه سگ!!!با اينكه باورم نمي شه حقيقت داشته باشه!اما من دوست ندارم!!!

سارا(خيلي دوست داشت مثه من باشه بنده خدا):منم نيستم!من با زهرام!

نياز:اوووووو وه!خوبه!باشه!

ديوصفتارو كشفيدين ديگه؟؟؟

نسيم رو مخ من:دوستم نترس!اينقد باحاله!فقط دعا كن كه روح سرگردان نباشن كه هميشه مي مونن تو خونه!

روناك رو به جمع:من با داييم و بچه هاي خالم اين كارو كردم!خيلي درسته!

...دقايقي بعد من توسط نسيم تسليم شدم!و سارا در راستاي تقليدش، با من هماهنگ مي شه!

الكي الكي جو ترس حاكمه!ساعت از 1 گذشته و ما فردا صبح كلاس داريم!من و نسيم ميايم تو اتاقمون و نسيم با نيش باز وسايل عمليات ومي جوره!

- خب.دوستم چي مي خوايم ديگه؟يه مقواي سفيد، يه مداد، يه سكه، ...شمع و كبريتم كه تو آشپزخونس!

- نترسيا!اينقد باحاله دوستم!!!

برمي گرديم تو هال!شمع و كبريتم آمادس!برق و خاموش مي كنيم!همه ي برقارو!من مي ترسم!اما نمي دونم از چي؟۵ تايي بايد وضو بگيريم!حتي نسيمم وضو مي گيره!من از خنده مي ميرم!باوركردني نيس!حالا بايد حمد و سوره و 4 قل و آية الكرسي و ان يكاد بخونيم...من و سارا مغزمون مي جوريم به 1000 زحمت وان يكاد و جمع و جور مي كنيم و مي نويسيم رو كاغذ تا اون لامذهبا هم بخوننش!خب!حالا شمع و مياريم و مي ذاريمش توي يه نعلبكي و روشنش مي كنيم!

بالاي مقوا، حروف الفبا رو نوشتن!و بعد يه گوشش هم بلي و خير!گوشه ي ديگه هم يه سري عدده!يه جاي ديگش هم نوشتن:سلام، خداحافظ!!!

نسيم جون مارمولك جون مي گه،:بچه ها، روح بچه ها و ديوونه هارو نيارينا!دردسره!

روناك اولين روح و احضار مي كنه!هممون دستمون و رو سكه گذاشتيم و روناك به روح سلام مي كنه...

اينجارو داشته باش حالا...

روحه به ما مي گه سلام! اينجوري كه سكه زير انگشتاي ما منگلا مي لغزه و مي ره روي كلمه ي سلام!!!

بعد بهش مي گه:خوبي!   - روح:بله!!!

اولين سؤالا پيرامون اسم شوهرهاي جميع حضار محترمه!!!

روح ناكس بدجور به رازهاي ما واقفه!!!من و نسيم و كه به فضا مي بره!نياز و مي ذاره تو خماري، يه حالي مي ده به روناك!و حال سارا رو هم مي گيره!آخر جونور بازيه!مفهوم حرفاي جناب روح اينه:نياز5 سال ديگه تو خيابون با يكي به اسم پژمان آشنا مي شه و باهاش ازدواج مي كنه!اما سارا كه دهن منو با اين آقا نيماش صاف كرده بود و هيچ كدوم انتقادهاي منو قبول نمي كرد به اون نمي رسه!و 5 سال ديگه يكي و پيدا مي كنه كه اسمش عليه!اما روناك جونمون حتماً به آقارضا مي رسه، تا 5 ماه ديگه!

آقاي روح راز خفن من و رو مي كنه و من چشام گرد مي شه!آقاي همسر زهرا تو شركت كار مي كنه،به روناك مي گم بپرسه چه شركتي؟روناك مي پرسه!روح مي گه خستم!ديگه جواب نمي دم!!!راز نسيم و هم رو كرد!بابا روح جان، دمت گرم!

ضايع شديم رفت پي كارش!

يه كم توضيح بدم روشن شين، قضيه اينطوريه كه هربار يكي از ما رييس مي شه و روح و مخاطب قرار مي ده، قرارشده روح فك فاميلامونو بياريم كه بعداً دردسرساز نشه و مسالمت آميز، خونمونو ترك كنه!همه دستمون  رو سكه اس و رييس به روح مي گه سلام!بعد ما مي بينيم كه سكه زير انگشتاي ما مي لغزه و مي ره روي كلمه ي سلام!بعد هممون مثه ديوونه ها مي گيم سلام!!!

و به همين ترتيب تك تك سؤالامون با حركت سكه روي حروف الفبايي كه نوشتيم، پاسخ داده مي شه!

...

روح دوم روح بابابزرگ ساراس!سارا مي گه بابابزرگ خوبي؟ روح مي گه:آره!

-بابابزرگ دلمون برات تنگ شده...

-منم دلم تنگ شده براتون!

-سارا گريه مي كنه!مي گه نمي خوام بابابزرگم اذيت شه!دعوا مي شه!همه سارا رو مي زنيم!كه غلط كردي!واسه چي اموات ما اذيت شن!(منظور از ما، كل جمع حاضر منهاي زهراس!آخه من به همين شرط راضي شدم كه به اموات من كاري نداشته باشن)سارا گريه مي كنه!منم تيريپ ورداشتم، جدي!مي گم اصن برو بينيم بابا!تورو بازي نيستيم!

سارا مي ره تو اتاق!

نياز روح عموشو صدا كرده!روحه خيلي عصبانيه!اصن يه جا بند نمي شه!سلاممونم درست جواب نداد!

...

روحه قاطي كرده!يه  جورايي همه ترسيديم!اينجاس كه نياز ميگه: بچه ها اشتباه كردم!اين عموم خيلي شر بوده!كمله(komale) هم بوده!اعدامش كردن!!!اگه بمونه چي؟؟؟

يهو صداي يه پوق وحشتناك مياد!جيغ مي زنيم 4تايي!مثه سگ ترسيديم!

نعلبكيه پوكيده!آخه شمع تموم كرده بوديم و نياز، چوب كبريت به جاي هيزم مي ريخت تو نعلبكي!حالا انفجار رخ داده و فرش روناكينا سوخته!

سارا سكته كرده!مي گه بچه ها من مي ترسم بيام پيش شما!

_اجازه مي دم!يه  كوچولو دلم مي سوزه براش!الكي!

همينجوري ادامه مي ديم!بابابزرگ نسيم!عمه ي روناك!...جالبه كه روحه خوب مي دونه من چه غلطي كردم!با كي حرف زدم!

چه دل خوشي داشتم من؟؟؟سرم و مثه كبك تو برف كرده بودم و...نسيمم همينطور!

نسيم يهو مي گه!بهش بگيم كجا نشستي؟؟؟

من مي گم:نه!اگه بگه پيش منه!مي ميرما!

نسيم:دوستم خوبه كه!جون من وايسا!

من در ميرم!توان ندارم ديگه!

نزديك اذانه!مي رم نماز مي خونم!صداي جيغ و خنده مياد!روحه، رو open آشپزخونه بوده!روحه گفته به زهرا بگين اينقد سارا رو اذيت نكنه!!!

صبح كلاس داريم!نسيم مياد تو اتاق بازم جو مي ده!من موندم!يه كمي باورم شده!

يه ساعتي مي خوابيم!بعد طبق معمول صبحانه ي مفصل من و نسيم!بروبچ خوابن!نسيم مي گه!همش فيلم بوده!قسم مي خوره كه كار خودش نبوده!مي گه كار روناكه!يه تحليل روان شناختي-جامعه شناختي هم مي ده و من و قانع مي كنه!

دير شده ديگه!يه ساعتي هست كه داريم نون پنير با چايي شيرين مي خوريم!كلاس نمي ريم!!!!

من گيجم!روناك قسم خورده كه اونم نبوده!!!

من اما از يه چيز ديگه ناراحتم!ازاينكه رازم فاش شده بوده!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:3 توسط زهرا |


خدا.

به تعداد انسان هاي روي زمين خدا هست، كه همه ي اينها يكيه و اون يكي همه ي اينهاست كه با هم فرق مي كنند.

چند سالي ميشه كه دارم مي فهمم كه خداي من با خداي بقيه فرق مي كنه، ولي همونه!!!

خداي مريم بهرامي هم تو كليسا بود هم تو حرم امام رضا، خداي پريسا حجاب و قبول نداشت، خداي امير، دروغ و يه لطف در حق ديگران مي دونست، خداي مهرداد، شراب دوست داشت، خداي حسامي هر چيزي و كه بهش آرامش مي داد مجاز مي شمرد.

خداي اميد رحماني نابود شده بود و از نو ساخته شده بود، خداي نسيم آزادي مطلق داده بود.

خداي نياز قرار بود عشق پاكش و به نتيجه برسونه!

خداي پويا امين جواهري مرحله ي نابودي و طي كرده بود و متوقف شده بود، گنگ و سردرگم.

خداي نگار، پسراي فاميل و محرم كرده بود.

خداي استاد بهرامي فاشيست بود.خداي بابا متحجره!موسيقي و حرام مي دونه در حاليكه ازش لذت مي بره!

خداي سلطان محمود، عادله!!!!!!!!!!

اما خداي من هيچ كدوم اينا نيس!خداي من حجاب و خواست، شادي و خواست، روابط كنترل شده با قانوناي عجيب و غريب و خواست.

نماز و روزه رو خواست، اما موسيقي و رقصم خواست!

گريه ي عاشوراي امام حسين و خواست، اما كِركِر خنده با خيال راحت و هم خواست...

هر كسي به يه قانون شخصي رسيده كه فك مي كنه دينشه!و صراط مستقيم همونه و لاغير!

هر كسي يه بهشت تعريف كرده كه هر كي از قانونش تخطي كنه، ازش محروم مي شه!

ايمان ما نسبيه! به نسبت شناخت ما از دنيا و از خودمون!به نسبت گنگي ما در برهوت جهل!

ايمان ما مي شكنه، چسب مي خوره!له مي شه!!!باز مي شه!مي شكفه!مي تركه!...

تا اينكه شكل بگيره و به كمال برسه!

يه بار راجع به كمال انساني نوشتم، اميد رحماني، فسيلم كرد از بس كه غر زد.اما بازم مي گم كه هر كي برا خودش يه كمال تعريف كرده!

كمال ما، به ظرفيت ما، به خداي ما، به قانون ما بستگي داره.

دستاتو از روي گوشات بردار، هر چي محكم تر گوشاتو بگيري احمق تر مي شي!يه كم گوش بده به قانوناي ديگران به خداي ديگران!تا توام خداتو واضح تر ببيني!

يه بار قانونا رو مرور كن، پرورششون بده، خطا كن و جرأت اقرار به خطا داشته باش.مثه يه زن(در راستاي اهداف فمينيستي، اصطلاح مرد به زن تغيير داده شده است)پاي حرفت وايسا و شجاعتشو داشته باش كه تاوان بدي.

صمٌ بكمٌ عميٌ فهم لايعقلون...

فكركن!

خداي من، اما هيچ نيازي به زر و زور نداره براي اثبات خودش!خداي من نگران هيچ چي نيس!خداي من اينقد به خودش ايمان داره كه گفته:اجباري نيس...

كور شم اگه دروغ بگم!تو كف خيام موندم بدجور!

از اونجاييكه اصولاً  من سنگ شدم زياد جوگير نمي شم اما اندازه ي ته سوزن ته گرد ملتهبم كرده.

خيام با اطمينان مي گه: اون دنيا يا عدمه يا رحمت!!!

همين جمله ي عميق، همين تفسير فوق العاده، كافيه تا به من حق بدين.

وقتي مي بينم بعضيا سنگ شدن و نمي فهمن و نمي خوان بفهمن و فكر مي كنن كه خداي اونا خداي واقعيه و لاغير، مي ترسم كه منم اينجوري فسيل شده باشم.

كتاب عربي سال دوم دبيرستان يه متن قرآني داشت از سوره حديد، پيغمبر مردم و دعوت مي كرد به يكتاپرستي!بعد مردم مي گفتن كه نمي خوان از دين اجدادشون برگردن!!!

و همين باعث مي شد كه تو گمراهي بمونن!!!

همون موقع با خودم گفتم:اي بابا، منم كه الان رو دين اجدادم حساب كردم!!خودم چي؟!!

البته اين انقلاب در نطفه خفه شد و فقط سرمنشأ شورش هاي دروني حيرت انگيزي گشت كه باعث شد يه كم از خودم راضي بشم.چون خراب كردم!چون خراب كردم و از نو ساختم.

چون خودم ساختم.

پ.ن:در مورد آزادی مطلق نسیم سو ء تفاهم نشه!منظورم اینه که خدای نسیم تو رساله نیست!!!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:37 توسط زهرا |


...

ميرزا احمق گفت:« روي هم رفته قاعده ي كلي در اين باب چنين است كه رفتار و كردار فرنگي ها طابق النعل بالنعل با رفتار و كردار ما مخالف و ضد نقيض است، من بعضي از آنها را برايت مي گويم و تو خودت مابقي را بر آن حمل و قياس كن. فرنگي ها به جاي اينكه موي سر را بتراشند و ريش را ول كنند، ريش را مي تراشند و موي سر را مي گذارند چنانكه در چانه مو ندارند ولي سرشان چنان از مو انبوه است كه به زنان مي مانند و گويي نذر كرده اند كه دست به آن نزنند.

 فرنگي ها روي چوب و تخته مي نشينند در صورتيكه ما روي زمين مي نشينيم.

فرنگي ها با كارد و چنگال غذا مي خورند ما با دست پنجه مي خوريم، آنها هميشه متحركند ما هميشه ساكنيم.

آنها لباس تنگ مي پوشند ما لباس گشاد مي پوشيم. آنها نماز نمي كنند ما روزي پنج وقت             نماز مي كنيم. در نزد آنها اختيار با زن است، در نزد ما اختيار با مرد است. زن هاي آنها يك وري بر اسب مي نشينند، زن هاي ما راست سوار مي شوند. آنها ايستاده قضاي حاجت مي كنند ما نشسته.

آنها شراب را حلال مي دانند و كم مي خورند، ما حرام مي دانيم و زياد مي خوريم...

اگر احياناً ديدي كه فرنگي از چيزي كه تعلق به تو دارد خوشش آمد مبادا از دهانت بجهد«پيشكش» يا «به سركارتعلق دارد» كه باخته اي، گفتن تو همان و بردن فرنگي همان و با آنكه قول تو بيجاست اما فعل او كاملاً به جا خواهد بود. چيزي كه هست بايد قول و فعل شخص با آنها مطابق باشد. چه مي توان كرد آنها اينطور خوش دارند.»

 

                                                                  سرگذشت حاجي باباي اصفهاني/جيمز موريه

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2:1 توسط زهرا |


 نيمه ي شعبان كه مي رسه، مغزم ملتهب مي شه و دغدغه هام، بزرگ مي شن!حس مي كنم مجموعه اي از حرفهاي مگو، گلومو فشار مي دن.

اينارو مي گم تا وصف الحال منو درك كني.

شبش فقط گريه!فقط!

نمي تونم توضيح بدم!چون خودمم دقيقاً نمي دونم چه خبره؟

حالا بحثم سر اينه!

خير سرمون، مي خوايم شاد باشيم.مي خوايم جشن به اين عظمت رو براي يك مرد، براي يك كسي كه بين ماست گرامي بداريم.

ولي من صادقانه بگم، بيشتر حس مي كنم كه خودمون و مسخره كرديم و داريم اداي شاديو درمياريم!

چراغاني هاي خيابان ها ناشيانه و در نهايت بي سليقگي!خالي از تنوع، خالي از روح.

هر چي ظرف يه بار مصرفه مي ريزيم تو خيابون، با بابام گشت مي زدم و بسي افسوس مي خورديم كه اين بي فرهنگي انتهاش كجاس؟

و اما اصل مطلب، مولودي خواني هاست!

بعضي وقتا مي شنوم كه تِم آهنگي كه واسه نوحه بوده انتخاب شده و فقط متن شعر و عوض كردن، ملت هم به جاي سينه دارن دست مي زنن!

بهانه هم اينه كه امام زمان ناراحت مي شن اگه شادي ما بد باشه!

امام زمان كه نجاتگر بشريت خفته در جهل مطلق خواهند بود، قطعاً روح والاشون اينقد عظمت داره كه زيبايي رو در حد اعلا درك كنه!

و صداي به اون گوشخراشي و نعره هاي گاه و بيگاه و اداي شيفتگان و درآوردن، بيشتر آزرده خاطرشون كنه!

اين چه جشنيه آخه؟يكي اون بالا دهنشو وا مي كنه و صداش و ميندازه تو سرش و مخ همرو مي ريزه تو واگن!!!

بعد يه عده پرچم تكون مي دن!

يه عده هم يه حركتايي درميارن كه يعني مثلاً بدجوري غرق شدن در معنويت جو حاكم!

من فك مي كنم كه...

ببخشيد مطمئنم  كه بايد يه كم با خودمون روراست باشيم!ما بلد نيستيم شاد باشيم، يا بهتر بگم بلد نيستيم شاديمون و نشون بديم!

وقتشه كه يه تغييري تحولي، چيزي...

من خودم مي دونم چه جوري شادي كنم!اما قضيه فوق العاده شخصيه!التفات داشته باش كه منظور من شادي جمعيه!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط زهرا |


همه چيز از يک نقطه شروع مي شود.

از نقطه اي كه شادي كودكانه ات را عقل بزرگانه ات با تمسخر می نگرد.

...

يه وقت مي بيني داري لذت مي بري، يه خنده ي شيرين رو لبته، و قند داره تو دلت آب مي شه!

يهو يه تلنگر مي زني به خودت، عين صداي ناقوس كليسا تو مغزت پخش مي شه!

و بر مي گردي و با حركت آهسته به گذشته رجوع مي كني و خوشت نمياد!

از اون چيزي كه سيم ثانيه پيش به عرشت برده بود!

نمي دونم منشأ اين حس كجاس؟ در كل هميشگي نيست، ولي سايه ي سنگينش مثل حضور دايمي شيطان، قابل لمسه!

بعد برمي گردي مي خواي اصلاح كني، مي خواي از نوبسازي!

نه!اصلاً مي خواي بسازي!

مي شيني حساب كتاب مي كني و آجر به آجرش و با تحليل مي چيني،...

_فك مي كني چي مي شه؟

_هيچ چي!

مي بيني بازم مسخرس!يه تيريپ مي ري رو الگوهات و خودت و جاي اونا مي ذاري!

مي بيني!نه بابا!مفتشم گرونه!نمي صرفه!

يه تيريپ سن و تغيير مي دي!نمي شه!

شغل و تغيير مي دي!نمي شه!

بابا- مامان و تغيير مي دي!نمي شه!

به يه جايي مي رسي!كه ننگه!!!

اينكه كل زندگي مسخرس!!!

 

پ.ن:اصل اصلش اهميت نداره!اما نذار شاديت هيچ وقت كم رنگ بشه!حتي در مسخره ترين شرايط!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط زهرا |


پول در جوب

 

نريزين تو جوب.

نريزين تو رو خدا.

من مستحق، سراغ دارم!

از قهر خدا بترسين نامسلمونا.

با كيم؟

نگفتم مگه!با صدا سيماييا!با اين شاهكار جديد، كه دنيا رو متحول مي كنه!و قطعاً با اين خوش ساختي سريال، كلي انسان منحرف، فرق عشق و هوس و از اين به بعد خواهند فهميد و هدايت خواهند شد.شك نكنيد.

مملكت گل و بلبل همينه ديگه.هيچ كس سر جاي خودش نيست!

سريال حضرت يوسف و ديدين؟

اگه بگم نگاه نمي كنم.خب دروغ گفتم!

ولي نگاه مي كنم و غر مي زنم.آخه چرا بيت المال و به باد مي دين؟مردم از گرسنگي، هزار مرض پيدا مي كنن!كلي بچه تو ايران هست كه از يه تغذيه ي معمولي هم محرومه. اون وقت، صداو سيما چندوقت يك بار يه موضوع ديني و گير مي ندازه و پول مي ريزه تو جوب، تا مردم و از همون يه ذره دين نداشته هم وا كنه.

من كلاً آدم عجوليم.قسمت اول سريال حضرت يوسف و ديدم، حس كردم با يه كار به شدت خام و ضعيف روبه رو هستم.اما با اين وجود روشنفكرانه خودم و دلداري دادم تا رسيديم به قسمت سوم كه ديگه فريادم گوش فلك و پاره كرد.

والا به پير به پيغمبر اينايي كه اينجوري با اين كاراي ضعيف، عظمت موجود و زير سؤال مي برند، درگاه خدا مسؤلند.

شما به لباس ها نگاه كنيد.يعني واقعاً طراح لباس محترم تا اين حد بيسواد تشريف داشتن كه از اونجاييكه سريال مذهبي بوده بنا رو گذاشتن رو كپي پيست كردن از روي سريال امام علي و امام رضاو..

دريغ از دوزار سواد!دريغ!

يعقوب مثه بقيه ي سريالاي آبگوشتي از اين دست، يه چوب دستش گرفته كه كاراييش بر ما روشن نيست!از اونجاييكه هنوز پير نشده، قطعاً عصا نيست.پاشم كه سالمه.اگرم بخواد با اون گوسفندا رو جمع كنه!پس چرا جاهاييكه گوسفندا نيستن باز چوب دستشه؟

انگار اون چوبم يه نشان پيامبريه!

تصوير ناخوشايند ديگه اينكه يه مشت پيراهن و كمربند و از اين چيزا از پدرش بهش مي رسه كه نشان پيامبريه!!!!

بابا بسه!ول كنين!تو رو خدا!

عمه ي يوسف، چون بينش الهي داشته مي فهمه كه پيامبر بعدي يوسفه و كمربند و شيش دور مي پيچه دور كمرش.

خدا عذابتون و زياد كنه. با اين سطح درك پايين، مگه مجبورين؟

دست از سر دين بردارين!

چيزي كه مي شه برداشت كرد اينه كه.يعقوب 40-50 تا بچه داشته با 4 تا زن!كه مامان يوسف سوگلي بوده و يعقوب، بي ملاحظه هي فرق مي ذاشته بين زن و بچه هاش!

و از اونجاييكه زن و بچه هاش بي تربيت بودن!به اين تبعيض آشكار حسودي مي كردن!

يكي نبوده بگه بهشون كه آخه شماها زشتين!نفهميدين هنوز!خب نمي شه كه زشت ها رو دوست داشت!

اگه هربرنامه اي با هر مضمون ديگه اي ساخته مي شد، عمراً مي ذاشتن كتايون رياحي با اون شمايل پشت تلويزيون ظاهر شه!

ولي اينجا مسأله فرق داره.هيچ اشكال ديني هم وارد نيست!

خلاصه اينكه، ما كشور فقيري نيستيم، اما نمي دونم دقيقاً به چه دليل هيچ اولويت بندي در هزينه كردنا نداريم!

يعني يه مشت افراد معلوم الحال، با كمال آرامش درامداي مملكت و به باد فنا مي فرستن و ما هم كه تماشاچي هستيم.

بچه كه بودم يه مسابقه تو برنامه كودك بود كه يه تونل پر جايزه بود كه بچه ها مي رفتن توش و هر كي هر چندتا رو كه مي تونست بيرون بياره، مال خودش مي شد، بعد من در عوالم كودكي به اين فكر مي كردم كه كاش بابام تو شبكه 2 بود، بعد منم مي رفتم تو اون مسابقه و به هر قيمتي كه شده تموم جايزه ها رو جمع مي كردم مي آوردم، و در توهماتم انواع ترفند ها رو مرور مي كردم كه بيشترين تعداد و چطوري مي شه دراورد؟

بعد به اين فكر مي كردم كه مدير مدرسمون چقدر فقيره كه تو اون 400 تا دانش آموز 20 نفر و انتخاب مي كنه برا مسابقه ي ماست خوري و بين اون 20 نفري كه خودشون و نابود مي كردن و مثه شتر مي خوردند، الكي الكي يكي و برنده اعلام مي كنند و جايزه اش هم يه مداد تراش معموليه!!!

من هيچ وقت تو اين دست مسابقات شركت نمي كردم!از بس كه بلندپرواز بودم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:16 توسط زهرا |


اون تموم چيزايي كه يه جوون لازم داره تا جووني كنه داره!

اما يه مشكل خيلي بزرگ داره!اينكه تو جووني، جوون نيست...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:11 توسط زهرا |


 

...

و فهمیدم که هنوز حقیرم به اندازه ی مسخره گی هایم!

پدر مرد است!

پدر پدر مرد!

من تماشا کردم!من حرفی برای گفتن نداشتم!

***

جایی بین کودکی و بزرگسالی هستم!گمراه گمره!خوش به حال روزهای خواندن کتاب های بینش!!!خوش به حال گوسفند!!!

حکایت درک آدم ها که هر چقدر بزرگ باشند!وقتی برهنه شان ببینی!عظمتی ندارند!!!صحرای محشر اینطور است!

کتاب دینی مان گفته!!!همین مرا گستاخ تر می کند!!!ابر انسانم را جستجو می کنم!که همان کودک بی پروای وجود من است!

من معمار نشدم!اما رنگ ها را فهمیدم!حیف شد که دنیا پر از تاریکی ست!من در این خاکستری ها چه کنم؟؟؟!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:17 توسط زهرا |


واقعیت

زخمي اگر بر قلب بنشيند، تو نه مي تواني زخم را از قلبت وابكني، و نه مي تواني قلبت را دور بيندازي.
زخم تكه اي از قلب توست.
زخم اگر نباشد، قلبت هم نيست.زخم را اگر نخواهي باشد، قلبت را بايد بتواني دور بيندازي.
قلبت را چگونه دور مي اندازي؟
زخم و قلبت يكي هستند.

***


برخي چنين اند كه بلندي خود را در پستي ديگري، ديگران مي جويند.
به هزار زبان فرياد مي زنند كه:
تو نرو تا ايستاده ي بر تو پيشي داشته باشد!
اين گونه از آدم ها از آن رو كه در نقطه اي جامد شده و مانده اند،
چشم ديدن هيچ رونده و راهي را ندارند.
كينه توز، كينه توز،مار سر راه!
اي بسا كه راه همان فرجامي را بيابد كه ايشان پيشگويي كرده اند، اما نمي توان به گفت و نگاه ايشان خوشبين بود.گفتشان از بخلشان بر مي خيزد، گر چه برخوردار از پاره اي حقايق هم باشد.
پس در همه حال كينه است كه در دلهاشان سر مي جنباند.هراس از دست دادن جاي خود.

                                               بخش هایی از رمان جای خالي سلوچ/محمود دولت آبادي

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:39 توسط زهرا |